خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    تصمیم کوچ کردن به یک وبلاگ دیگر، سفر اوایل محرم و بعد (تا هم اکنون!!) افسردگیهای لعنتی گاه و بی گاه بهانه های ننوشتن این مدت بود...

    میخواستم پست بعدی ام را در وبلاگ جدیدم (که در آنجا که نمیتوانم اسمش را بیاورم ساخته ام!) بنویسم. اما فرصت جابجا کردن مطالب و کندن و رفتن از بلاگفا پیش نیامد و بعد هم حال و هوای محرم و رفتن به ولایت و ...

     

    حالا هم که آمده ام اینجا دقیقا نمیدانم میخواهم چی بنویسم. فقط میدانم حالم خوش نیست... میدانم حس و حال نوشتن آن چیزهایی که یک ماهی هست توی سرم هستند را ندارم...

    میدانم که گریه بدهکارم!!

    بله گریه بدهکارم! بچه داشتن کنار همه ی خوبی هایش یک چیز بد دارد... لااقل برای کسی که از همه دور است. لااقل برای کسی که گریه خیلی وقتها برایش مثل داروست... لااقل برای من!

    وقتی حس میکنی داری منفجر میشوی و همیشه اینجور وقتها خودت را (در تنهایی ات البته!) یک طوری خالی میکردی اما حالا نمیتوانی، وقتی وجدانت اجازه نمیدهد جلوی چشمان این طفل معصوم کارهایی بکنی که میترسی او هم برود توی ناخودآگاهش و بعدا تکرارشان کند... و وقتی حتی نمیتوانی راحت گریه کنی چون پسرکت با تعجب میاید و ماما ماما میکند؛ بعد از مدتی یک حس عجیب و لعنتی پیدا میکنی... که سخت است توصیفش! یک جور انقباض درونی!

    ولی نتیجه اش میشود بدخوابی، کم مهربانی(!!) و مورمور شدن پوست دست چپ!! که این آخری خیلی روی مخ است...

    الان هم وسط تلاش ناموفق برای خوابیدن است که پاشده ام و به امید اثر، دارم دمنوش آرامبخش میخورم و مینویسم...

     


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : لااقل ,میدانم ,لااقل برایی ,گریه بدهکارم ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده