جستجو

تبلیغات



مرا به خاطرت نگه دار...

    بعضی چیز ها انگار قرار است همیشه ی زندگی با آدم همراه باشند.

    مثل بغض موقع خداحافظی... موقع دور شدن از عزیز....

     

    یادم نمیرود بچگی هایم که همیشه روزهای شاد و صورتی آغاز بهار به اشکهای وقت خداحافظی ختم میشد... خداحافظی با هم بازیهایی که سالی فقط چند بار در همین تعطیلات هم را میدیدیم... و فکر اینکه باز باید چننند ماه مدرسه رفتن های دوست نداشتنی را تحمل کنم تا تابستان بیاید و دوباره دختر/پسر عمو/عمه/دایی ها را ببینیم و دور هم بازی کنیم و جدا بشویم از دنیا و مافیها... اصلا انگار همیشه ته ته دلم، موقع خوشی هایمان با هم، یک جور نگرانی از رسیدن روز آخر و آن بغض لعنتی لحظه خداحافظی داشته ام... حتی الان یادآوری اش هم برایم آزاردهنده ست!

    و حالا این روزها دوباره آن بغض آمده سراغم... این بار برای پسرکم! به جای او! او که هر بار در این روزهای آخر چشمانش را میبینم که از شادی بودن با بچه ها برق میزند، دلم برایش میسوزد... برای او که نمیداند فردا که ازین خانه رفتیم بیرون (برای رفتن به «ددر» همیشه جذاب!!) دیگر قرار نیست تا مدت ها این دختر و پسرخاله ها که اینقدر برای هم ذوق میکنند را ببیند...

    دلم برای این ندانستنش میسوزد. برای این یکهو عوض شدن فضای دور و برش بدون اینکه دلیلش را بداند... دلم برای دلش میسوزد... که لابد نمیداند آن احساس آزاردهنده ای که سراغش خواهد آمد و نمیگذارد آرام باشد، اسمش «دلتنگی» ست...

     

    خدایا این روزها بیشتر هوای دلهایمان را داشته باش...


    این مطلب تا کنون 25 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 4 بهمن 1394
    منبع
    برچسب ها : خداحافظی ,میسوزد ,میسوزد برای ,
    مرا به خاطرت نگه دار...

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز یکشنبه 6 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر