جستجو

تبلیغات



از دور تماشایت میکنم بادبادک قشنگم...

    چه زود گذشت...
    انگار همین دیروز بود که شیر اضافی ام را میریختم توی شیشه شیر تا در مواقع خاص به کاربیاید...
    و حالا دارم میریزم توی سینک! تا کم کم تمام شود... 


    امروز و امشب پسرکم برای اولین بار بدون شیر خوردن خوابید.
    برای اولین بار یک خرس پشمالوی آبی دادم دستش تا بغلش کند و از نرمی اش خوابش ببرد... و طفلکی چه قدر زود پذیرفت!

    وقتی توی بغلم درازکشیده بود و خرسش را محکم بغل گرفته بود و هی چشمانش را میبست و باز میکرد تا خوابش ببرد، و من برایش لالایی زمزمه میکردم و دستهای کوچکش را توی دستم گرفته بودم یکهو بغضم گرفت... از فکر اینکه خودم دارم او را از خودم جدا میکنم! خودم میگویم باید یاد بگیری بدون کمک من هم زندگی کنی... باید کم کم از من دور شوی! 

    اشکهایم عجیب شوق بیرون ریختن داشتند!! و من متعجب شدم از خودم! منی که حرف بعضی مادرها را نمیفهمیدم که میگفتند وقتی از شیر گرفتیمش دلمان گرفت، انگار که خودمان چیزی گم کرده ایم...

    و حالا همان من، در اولین تجربه ی دورکردن پسرکش از خود، دارد گریه میکند و نمیداند دلش برای معصومیت او سوخته یا برای تنها شدن خودش...؟!

     

    امشب شاید شروع دور شدن های پسرکم بود! شروع پرواز بادبادک من...

     

    خدایا جای دلتنگی هایمان خودت بنشین... 

     

    پ.ن. قطعا اینقدر بی دردسر بودن روز اول از کمک مادر بود... که دیروز، روز میلادش، برای شروع این کار ازشون کمک خواستم!

    ممنونم! 


    این مطلب تا کنون 19 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ جمعه 13 فروردين 1395
    منبع
    برچسب ها : اولین ,برای اولین ,
    از دور تماشایت میکنم بادبادک قشنگم...

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز یکشنبه 6 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر